معرفی وبلاگ
در زمانی که تازه سیستم وبلاگ تبیان راه اندازی شده ، چند نفر از رفقای عزیز به این بخش اومده و ایجاد وبلاگ کردند.بنده نیز به جهت اینکه از قافله عقب نمانم به تاسیس "شیرین الحکایات" مبادرت ورزیدم:d حال چرا شیرین الحکایات؟ دنیای پیرامون ما از قدیم به جدید و از جدید به قدیم پر است از اتفاقات جور واحور و پر از پندها و اندرزها ، چنانچه امیرمومنان علی _ع_ فرمود : به خدا قسم به هر آنچه مینگرید عبرتی در آن نهفته است ؛ فلذا شیرین الحکایات بیان گر چنین راه و روشی خواهد بود . انشاالله.
دسته
وبلاگهاي ديگرم
""دوستان من ""
""علایق من""
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 11239
تعداد نوشته ها : 10
تعداد نظرات : 44
Rss
طراح قالب
محمد محمدي
بسم رب المهدی

.....
و
.....

اصلا همینه که هس!
از خزعبلات/خزعلبات/ یا ... راحت ترش کنیم اراجیف شنیدن و گفتن هم خوشم نمیاد زیاد!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خب رووفقا حالا یه چی بگم یکم بخندیم .. البته نخندید خوب نیست ایام فاطمیه است. اما خب...

اصولا اصفهانیا به بذله گویی شهره عام و خاصند و از اونجایی که بنده و خانواده محترمم یک اصفهانی اصیل و با فرهنگیم ، کل زندگی ما بر اساس کر کر خنده رقم خورده ! نمونه اش :
علی اقا گفته بود کاش این سیستم نوئی که گرفتی رو صفحه کیبوردشو هم مشکی میخریدی تا ست  بشه
اما غافل از اونجایی که اخه ما کیبورد عوض نکردیم که!
طرف گفت کیبورتون قمیتی نداره میخوای بذاری ، بذار و برو و فلان رقم جدیدشو داریم از 16 هزار تا...
گفتیم اقا نخواستیم .شما رو به خیر و ما رو به سلامت ! همون قبلی رو استفاده میکنیم!

...
اما رنگش ضایعه ! چیکار کنیم ؟!
سراغ حامد جان عزیز رفتیم (منتظر عشق رو میگم نه اون ...!)
گفتش که فردا سبزه میدون یک اسپری مشکی میگیری و کیبوردو مشکیش میکنی ههههه ..... و ما هم گفنیم به بههههههه بابا پیشنهاد !
خلاصه اینکه رگ اصفهانی بخواد گل کنه چه سیاسی و چه اقتصادی خوب گل میکنه ! و این شد که .....بله  .

وقتی کیفیت تغییر نمیکنه قمیت رو باید کم کرد اصولا !
(این جمله سرّی بود یادگاری داشته باشیدش)


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تشکر و قدردانی میکنم از دوست عزیز و خوبم که همیشه منو شرمنده کرده و "قدرت" عزیز خودش نمیدونه که به اندازه همه خوبیهاش دعاگوش هستم در حد خودم .
مدیر نصف جهان گل نیلوفر آبی
جانشین عزیز نصف جهان ، منهم فوتبالی و کاپیتانمون که هنوز فکر میکنم توی نامفهومی گیر کرده!

خانومها :
حس غریب 
 اون یکی حس غریب (که نمیدونم چه نسبتی با اولی دارن)
 آنشرلی
 پنجره خیال (مگه بدون پنجره میشه؟)
مرجان کاراته

اقایون :
علی اقای لهجه اصفهانی کپی زن ، عکاس و گزارش نویس . برنده سیمرغ بلورین از انجمن نصف جهان، کاندیدای بهترین عکاس از جشنواره عکس برداری  نصف جهان، برنده یک دست بریون اصفهانی، دارنده مدال افتخار به عنوان نماینده تهرانیها ، جانشین انجمن سینمای تبیان و ... (چیچی چیز هستی و خودتم نمیدونستی
) (شرمنده علی جون شوخی میکنیما)
جعفر عزیز
سعیدان
حسین طهوری
ممل 92
نسیم بقا عزیز
مورچه 22

مهدی 313 متواری!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فعلا ....

دسته ها :

به نام انکس که جانم در دست اوست 

 

پس از قریب به 2 ماه دوری از نت البته توی خونه و با سیستم شخصیمون، خدا رو شکر خدا کمک کرد و شد تا کامپیوتر جدیدی تهیه کنیم .
اما اینکه از کجا به اینجا کشیده شد و چی شد که کامپیوترمون عوض شد از یک سری پیچ واپیچهای عجیب غریب گذر کردیم!که همکنون به سمع و نظرتون میرسه.
یادم میاد اخرین دفعه ای که ارتقاء کامپیوتر داشتم 2 سال پیش تابستون بود ! اما این سری از ارتقاء مرتقا گذشته بود چون سه قطعه اساسیش سوخته بود! گفتیم جهندم و ضرر

 
ولی دوستانی که احیانا اینها رو میخونند (اونایی هم که نمیخونند چه بهتر!) بین خودمون باشه !
چیزی که میخوام بگم خصوصی بین خودمون
بمونه !
اول مثل شیر رفتیم سراغ حساب بانک ملت و گفتیم میریم که داشته باشم یک حساب پر از موجودی کالای اول دوره منهای موجودی کالای پایان دوره... ااا....قاطی کردم
شرمنده... دیدیم به به.... چه پا کار هههه . همه با هم 150 هزار توش بود . البته به ریال هههههه...
یه چند دقیقه که تو کف این حساب موندیم جرقه ای به ذهن خلاقمون خورد که...

رفتیم سراغ دفترچه حساب کشاورزی ! این یکی که دیگه خیلی به به
100 هزار پول داشت اونم تازه به ریال ههههه
خب خدا  رو شکر با این پول میشد موسشو خرید و بقیشم انعامی باشه برای بچه ها !

باز یکم روی مغز که فشار اوردیم چشمانمان برقی زد که به بهههههههههه یادم افتاد که تبیان هم یه پولی بهمون داده بود . با صاحب حساب تماس گرفته و فرمودیم چی شد بقیه این پول ما ؟ هنوز سر جاش هست یا نه ؟ گفتش که میخوای ببینی برو ببین .
 100 هزار هم اونجا مونده بود که اونم متاسفانه به ریال ههههه

جمعا فکر کنم یه 50 هزار تومانی پول داشتیم که...
.
.
 اگه قرض بدی وقتی حقوق گرفتم بهت پس میدم!
.
.
به کسی نگفتما!
به خدا گفتم!
اما بعد از چند روز به همراه پدر جان به مراسمی رفته بودیم .تو اون جلسه مهندسی حضور داشت که شغلش کامپیوتری هست .
ناخود اگاه پدر عزیز این مهندسه رو صدا زد و گفت فلانی !
یه سیستم خوب و مدلی! بده به این پسر ما !!!!!!!!!!!! 
اقا ما رو بگو چشمامون مثه چییییییی.......!!!!!!!!!!
اونم که گفت چشم و چشمتون بی بلا و این حرفا!
وعده گذاشتیم برای تعویض سیستم و قبلیه رو برای فروش امادش کردیم !(چون خیلی قیمت داشت!).
نزدیک 100 یا 110 هزار تومان قبلیه رو قیمت گذاشت و با اونایی که خودم داشتم چیزی نبود که به کامپیوتر نو برسه !

ولی خب اون مهندسه هم که هر چی از رقم ارقام حرف میزدم میگفت برید شما ! بیخیال ! با حاج اقا حساب میکنیم !
نزد پدر امده و فرمودیم:موتور که هست چرا شما زحمت و....
اتفاقا یه مشتری خوب هم برای موتورم سراغ  داشتم . که چندین بار به من اعلام کرده بود که میفروشم یا نه!
(جالبه بدونید اون شخص کسی نیسسسسسست جزززززززز  حاج قدرت الله جور سیتی ....به افتخارش....یوهاهاهاها) .
اما فرمودند: نه اصلا. حرفشم نزن!!!!!

این چنین بود که ما سیستم دار شدیم و...

 پدرم؛
دستانت بوسه گاه من است




علی علی

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوستان توجه !:

 

این رفیق ما حاج قدرت هی میگه چرا این وبلاگت به هم ریخته است!
چرا عکسش نشون داده نمیشه !
چرا فلانه ؟ چرا اله ؟ چرا بله؟
چرا چرا چرا؟
ای خدا خب تبیانه دیگه دست من که نیست !

به هر حال ؛ اونهایی که میدونند که هیچی . اونهایی هم که نمیدونند بدونند ما یه وبلاگ مشترک داریم که میخواییم کلیه خاطراتمون و اونهایی که گفتنش و ثبتش باعث یاد و خاطره میشه و باعث انرژِی مثبت میشه رو درش ثبت کنیم

منهم (اون منهم نه ها. این منهم. یعنی خود من دیگه بابا کشتیمون منهم ههه) برای اغاز نوشتنم از این فرصت استفاده کردم و عکسهای کامپیوترم رو درش قرار دادم تا بسم اللهی باشه برای بعد . ان شاالله.

پس خوشحال میشم بهمون بپیوندید . این هم آدرسش و ثبت اولین نوشته من در اون وبلاگ :

 

 " با خاطرات تبیان و تبیانیون :  " کلیک کنید "

دسته ها :
X